امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 20 خرداد 1398 - 11:13

اتحادخبر- فریده فهیمی/ برازجان: شک ندارم.اشتباه نمی کنم.خودش است،خودِ ِخودش.انگار این سکانس،تمام شدنی نیست.کابوس و رویا نیست ،خواب نما نشده ام.توهـّم زده نشده ام .هرچه هست،رئال است.این چشم وابرو ،همان چشم وابرویی ست که بیست وپنج  شش سال است زل زده به چشمهام ومی پاییدم.همه جا،همه وقت،توی خواب وبیداری،هست و...

تابش بی خواهش

فریده فهیمی/ برازجان:


شک ندارم.اشتباه نمی کنم.خودش است،خودِ ِخودش.انگار این سکانس،تمام شدنی نیست.کابوس و رویا نیست ،خواب نما نشده ام.توهـّم زده نشده ام .هرچه هست،رئال است.این چشم وابرو ،همان چشم وابرویی ست که بیست وپنج  شش سال است زل زده به چشمهام ومی پاییدم.همه جا،همه وقت،توی خواب وبیداری،هست وتمام نمی شود.همان نگاهِ معصومِ ملتمس،قاب شده توی طاقچه بالایِ سر ننه غلامحسین.مو لایِ درزش نمی رود،به خدا خودش است.ظنّ وگمان نیست،عینِ واقعیت است.جای زخم هایِ تیغ موقعِ اصلاح صورتم ،ماندگار شده.آیینه هم همدستش شده،چهره اش را به جای صورتم می بینم .
سرتاسر دیواری که ننه غلام حسین به آن تکیه دارد رنگ آمیزیِ شیک وملایمی شده،معلوم است تازگی ها نونوارش کرده اند.مدام انگشتهاش را بین ریشه هایِ شالش،می رقصاند ویک ریز تکرار می کند :« وا می گَرده ...اگه شیرمنو خورده ،خب وامی گرده.»
پیرزن پرحرفی نیست اما حواسش جمع است و زبر وزرنگ ،انگار نه انگار هفتاد وخورده ای سن ّدارد. هرچه تقلّا می کنم متوجه نگاهِ دزدکی ام به چشم هایی که ربعِ قرن است تعقیبم می کند ، نشود.بی فایده ست،موفق نمی شوم.کارکشته تر از این حرف هاست.دقیقاً خطِ ممتدِ نگاهم را می گیرد و می گوید : « شیش دانگ این طاقچه ،سهم غلومحسینه ،دست نخورده گذاشتمش تا واگَرده.نمی ذارم ذره ای گرد وغبار روش بشینه،به امید خدا وامی گَرده.اصلاً تموم این خونه به خودش تعلق داره.»ننه غلام حسین،انگشتِ سبابه اش را بینِ ریشه هایِ گوشه  شالِ مشکی اش،می چرخاند.شال را پیچیده دور تا دور سر وگردنش.دست از سر گوشه ای که آویزان شده به کتفِ راستش،برنمی دارد.مگر این چشم ابرو برایم هوش وحواس می گذارد؟ پاک یادم می رود این همه راه را کوبیده ام وآمده ام که از نزدیک ننه غلام حسین را ببینم.باید می آمدم هر آن چه شنیده ام را از نزدیک می دیدم.ننه غلام حسین ،پیرزن زیرک وزرنگیست.ردِّ نگاهم را می زند،می گوید : « ای ی ی غلومحسینمه ، وا می گَرده »
گفته بودند:منتظرست تا فرزندش برگردد، از آن منتظران درست وحسابی.گفته بودند پوتین واستخوان هایِ ساق و قوزک داخلش را تحویل نگرفته،گفته بودند هر که در می زند،می دود در را بازمی کند.از درِ اتاق تا درِ حیاط کِل می زند « شاد اومد ، بچم اومد ،دیدین گفتم وا می گرده ؟؟ » همسایه ها به کِل زدن ننه غلامحسین عادت کرده اند ،اگر روزی این سمفونی را نشنوند می دانند که قطع به یقین ،به سفر رفته است.کارهای سخت تر از این کرده ام.در مناطق عرب نشین،کردنشین و...بعضی اپیزودها را زیرنویس می کردیم.لهجه جنوبی اش  ،غلیظ نیست ،که نیازی به مترجم داشته باشد.در مناطق عرب نشین ،کردنشین و...بعضی اپیزودها را زیرنویس می کردیم .
انگشتهاش را هم چنان بین ریشه هایِ شال می رقصاند حتی وقتی سینیِ چای را با یک دستش به سمتِ ما، روی فرش  می سـُراند. عجیب به این شال وابسته است، دخترانش شالِ مشکی را دزد کی عوض می کنند.نمی گذارد دستِ بنی بشر بهش برسد.  ،شالِ دیگری،به جز این نمی پوشد.درجواب دخترانش بهانه سفت وسختی دارد :« هدیه روزمادر غلامحسینه،به همین زودی یادتون رفته؟مگه خرفت تون زده؟» از سرجام بلند می شوم تا سر و گوشی آب بدهم.تختِ فنری تر وتمیزِ پیرزن توی طارمه ، طوری گذاشته است که همه جای حیاط درندشت را زیر نظر داشته باشد و هرصدایی بیاید بشنود.به قول همسایه هاشان :« ننه غلامحسین گرمای ۵۰ درجه ی تابستان وسرمایِ خشکِ استخوان سوزِ زمستان را همین جا می خوابد ، یک میلیمتر هم جابه جا نمی شود.گاهی هم با صدایِ بلند،کلِّ اتفاقاتِ روزمره را برای فرزندِ عزیزش تعریف می کند،می گوید ومی گوید،گاهی می خندد گهگاهی هم رود رود می خواند وشیون می کند.موریانه های این خانه ی کلنگی را به خانه مجلّل ومدرنی که بنیاد شهید وعده داده،تاخت نمی زند .هیچ اَحد النّاسی حریف این حرفش نمی شود : « غلومحسین که واگَرده، هرجا دلش خواست زندگی کنه،منم کنارش لقمه ی نون و پیازی گیر می یارم، بِچم  وامی گرده ،هرچی از خدا خواستم بهم داده ،فقط یه آرزو به دلم مونده،هرجوری واگرده قبول ،فقط واگرده.حتی اگه توی کُما باشه،عینِ مادرِ رضا ،می شینم توی آی سی یو کنارِ گوشش.این قدر صداش می زنم ،می گم چشاتو بازکن ننه،تا پلک نزده دست بردار نیستم،به امید خدا وامی گَرده بِچم » کفش دانلوپ سفید ودوچرخه ی بیست هشتِ یشمی اش را هم گوشه ی طارمه ،یک متری آن طرف تر از تخت،به دیوار تکیه داده است.وای برمن،اگر فرزندش ،صاحبِ واقعیِ همان چشم و ابروییست که سال های سالست که مونس و همراهم است بعید می دانم که هرگز با چشمِ بسته وخواب و بی هوش ببیندش،این چشم ها تا من یاد دارم،روشن،تابان و پررمز و رازست ،همان رازی که نفسم را درسینه حبس می کند و عرقِ شرم بر پیشانی ام می نشاند.
   سرم را به هرطرف می چرخانم می بینمش،حتی با چشم های بسته.تا همین چند دقیقه پیش،فقط وقتی زوم می کردم روی قابِ عکس،می دیدمش ...اما حالا انگار به قولِ پیرزن،واگشته،بین مان چهار زانو نشسته.انگار نه انگار که دوسه دهه از آن جریان می گذرد.هوا ابری نبود اما شرجی ورطوبت۹۰ درجه آسمان وزمین را خاکستری،نه...دودی،نه...شاید سیاه کرده بود، رنگِ آتش وانفجارِ راکت وخمپاره .همه وهمه یک رنگ بود،در این میان،فقط چشم هایش عین یک جفت تیله ی نقره ای می درخشیدند.به خداوندیِ خدا،رنگِ چشمش یادم نیست اما حرفِ نگاهش یادم است.هنوز که هنوز است بی خواهش وتمنّا می تابد  وآتشم می زند.برقِ نگاهش،می سوزاندم.نگاهش التماس می کرد.لام تاکام نگف.فقط بِرّوبِر ّنگاهم کرد. خیلی خوب،فهمیدمش.اما خودم را زدم به نفهمی . به گمانم  پیرزن هم بو برده است که در بندِ نگاهش اسیرم وخواب و خوراک ندارم.نگاهش امانم  را بریده است.احتمالاً،حالِ آشفته وسرگردانم را ،تله پاتی به پیرزن خبر داده است.اگر  راست می گویند  که دل به دل راه دارد،خب شاید تا حالا آمارم را  به پیرزن داده است که چه کار خبطی کردم آن روز.همان روز که چشم ،چشم را نمی دید اما چشم هایش،یک جفت تیله ی نقره ای،به راحتی دیده می شد.دوربین canon ولنز وایدرا سفت چسبیده بودم،هردودستم بند بود،دوربینِ فیلم برداری هم بدون جلد وحِفاظ روی دوشم آویزان بود.باسرعت هر چه تمام می دویدم.ماعقب نشینی  می کردیم ودشمن پیشِ روی ،بین فضای خالی پُلِ معلقِ مرداب،پام گیرکرد،سعی کردم پوتینم را بکشم ودر بروم.اما پوتین ام ،قرصِ محکم بین کف دستهاش گیرکرده بود،تمام زور وقدرتش را انداخته بود به جانِ ساق پای چپم ،همه ی بدنش در باتلاق فرو رفته بود،فقط شانه،سر و گردنش بیرون بود ودست هایی که انگار هر چه رول پلاکِ جهان بود را گیر آورده وساقِ پایم را در کفِ دستهایش میخ پیچ کرده بود.خدایا از سرِ تقصیرم بگذر.خواسته اش  را از نگاهش خواندم اما از ترس جانم،فرار را برقرار ترجیح دادم .پام رو به زور از دست هاش کشیدم بیرون.پشتِ سرم را هم نگاه نکردم.اگر این حدسم درست از آب دربیاید و شاخک های پیرزن حساس باشد و بشناسدم ،احتمالاً همین حالاست که همه ی دوربین ها و میکروفون ، وخلاصه دم و دستگاهمان را پرت کند بیرون واجازه ی ضبط  ندهد.




کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین