امروز: يکشنبه 31 شهريور 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 30 ارديبهشت 1398 - 12:36
طنز اختصاصی اتحاد خبر/جاروف

اتحادخبر-پرسوک:به نام خداوند بخشنده مهربان بیست و پنجم ماه که پدرم حقوق خود را گرفت، مادرم بیشتر احساس خوشبختی کرد. مادرم ما را به بازار برد و برای مان وسایل نو خرید. پدرم که داشت پولش تمام می‌شد مرتب ناراحتی می‌کرد که ای زن، به فکر مهمانان ماه رمضان هم باش. مادرم که داشت از اعصاب خوردی گوشش قرمز می شد...

مهمان حبیب خدا

*پرسوک:

 

 

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 بیست و پنجم ماه که پدرم حقوق خود را گرفت، مادرم بیشتر احساس خوشبختی کرد. مادرم ما را به بازار برد و برای مان وسایل نو خرید. پدرم که داشت پولش تمام می‌شد مرتب ناراحتی می‌کرد که ای زن، به فکر مهمانان ماه رمضان هم باش. مادرم که داشت از اعصاب خوردی گوشش قرمز می شد، گفت حتما باز هم  طایفه ات می‌خواهند به دیدن ما بیایند . پدرم مرتب می گفت مهمان حبیب خداست.

 

من معنی مهمان حبیب خدا را نمی دانستم تا اینکه مهمان هایمان آمدند. وقتی سر سفره غذا می نشستیم، معنیِ مهمان حبیب خدا را با لذت درک می کردیم

 

ولی وقتی در آشپزخانه می رفتیم مادرم مهمان حبیب خدا را جور دیگر تلفظ می‌کرد و با حرفهایی که من معنی آن را نمی دانستم، عمه هایم را مورد لطف قرار می‌داد. از روز اول ماه تا آخر رمضان، ما هیچ جا نرفتیم ولی مرتب جای عمه هایم عوض می شد. من خوشحال از اینکه مهمان حبیب خداست و می توانستم عمه ام را حبیب، صدا بزنم، خوشحال تر بودم. مادرم از اینکه نمی‌توانست به دیدار اقوام خود که در شهر شیراز سکونت داشتند برود، مرتب مهمان حبیب خدا را جور دیگر برای عمه هایم میخواند. با این معرفی ها پدرم اعصابش خرد می شد ولی تا به اتاق پذیرایی می رسید خیلی لبخند می زد. در این مدتی که مهمان داشتیم هیچ وقت سیب زمینی سرخ کرده یا پنیر بدون خیار و گوجه نخوردیم. همش غذا های خوب و لذیذ می خوردیم.

 

عمه آخری که روز نهم ماه مبارک رمضان به منزل ما آمد، جهت دوستی بیشتر ما، همسایه خود را هم آورده بود. ما خوشحال از اینکه سه تا از بچه هایش هم سن ما بودند و دوتای دیگر بزرگتر از ما، خیلی خوشحال بودیم. اینقدر شلوغ می کردیم که مادر جهت شادی بیشتر ما دندان قروچه می‌کرد و شکلک در می آورد. اما نمی دانم چرا بعد از این کارها با چند تا تو سری از ما پذیرایی بیشتری می کرد. در روزهای آخر پدرم مثل فرشته ها شده بود و چنان با مادرم با محبت صحبت می کرد که فکر که ما فکر می کردیم این هم از برکات مهمان حبیب خدا است. اینقدر به عمه هایم خوش گذشت که مرتب می‌گفتند انشاءالله بعد از امتحانات بچه ها، دوباره به دیدن تان می آیم. مادرم از این ماجرا خوشحال می‌شد و دعایی زیر لب می کرد ما معنی آن دعاها را نمی فهمیدیم.

 

 

 

آقا اجازه این بود انشای من



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» کلینیک زیبایی [حدود 20 روز قبل]
» شوخی با مسئولین [حدود 20 روز قبل]
» هف تو لوله پولیکا(43) [بيش از 6 سال قبل]
» شوخی با مسئولین [حدود 29 روز قبل]
» شوخی با مسئولین [2 ماه قبل]

نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین