امروز: سه شنبه 25 تير 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 23 ارديبهشت 1398 - 14:30

اتحادخبر- اصغر علی خانی/ برازجان:ده سرسبز بود، رنگین بود. نسیم، کاکلِ گندم هایِ تازه خوش بسته ی دشت را نوازش می کرد.شقایق در دامنه ی کوه به رهگذران سلام می فرستاد.بوی گَرده ی نخل ، مشام ها را قلقلک می داد. اسبِ یال افشانِ غلو مثل بزکوهی از کوه و کمر بالا می رفت. تفنگچی ها ؛تفنگ به دوش و قطار به کمر دنبال رییس غلو می رفتند.یک تفنگچی فریاد ...

" غلو" مَرد بود

اصغر علی خانی/ برازجان:

ده سرسبز بود، رنگین بود. نسیم، کاکلِ گندم هایِ تازه خوش بسته ی دشت را نوازش می کرد.شقایق در دامنه ی کوه به رهگذران سلام می فرستاد.بوی گَرده ی نخل ، مشام ها را قلقلک می داد.


 اسبِ یال افشانِ غلو مثل بزکوهی از کوه و کمر بالا می رفت. تفنگچی ها ؛تفنگ به دوش و قطار به کمر دنبال رییس غلو می رفتند.یک تفنگچی فریاد بر آورد:
-رییس ؛ کَل، کَل. با دو تا چیش خودم دیدم که سمت دِرِه رفت!!!


غلو دهنه ی اسب را کشید.همه ی سربازان جان گرفته و مثل لولِ تفنگ راست شدند. تفنگچی ها چون برق و باد در کوه دویدند و کمین گرفتند. کَل گیج و مَنگ از روی تخته سنگ ها می پرید و در تیررس قرار می گرفت.ناگاه، رییس غرّشی کرد ، پا بر زمین کوفت


-نزنید ، نزنید،کَل باردار است!!!


همه تفنگ ها را غلاف کردند. خان دستور حرکت داد.


وقتی به چشمه رسیدند نفسِ اسب ها به شماره افتاده بود.تفنگچی ها نا نداشتند.رییس غلوم شق ّو رقّ نبود.


چشمه از دل زمین می جوشید. زلال بود مانند اشکِ عاشقان.چند درختِ بلوط ، گِرد چشمه حلقه زده بودند.به دستور رییس ، همه از اسب ها پیاده شدند. سایه ی درختان بلوط صاف افتاده بود وسطِ چشمه.


بار و بنه را از گُرده ی مال ها برگرفتند. به آن ها آب دادند و در خرگهِ علف ها ،افسارشان به ساقه ی محکم بلوط ها گره خورد.


رییس غلوم ،کلاهِ نمدی را از سر برداشت.دستی به آب زد و سر و صورت را صفا داد.گوشه ی دیگر ، قراولان حرف هایِ نگفته در گوش هم زمزمه می کردند و ریسه می رفتند.دو سه نفر آب بر سر و روی هم می پاشیدند و متلک می پراندند.


علی خان رمقی نداشت اما خود را از تک و تا نمی انداخت.


سر به سر همه می گذاشت . هر بار که می خندید سبیل های پرپشت بورش تا بنا گوش می رفت و برمی گشت.


 دو جوان تفنگچی را به بازی گرفته بود. با آن ها بر سر تیراندازی ، شرط پس و پیش می کرد که رییس رو به او کرد و گفت :
- اگر  دردسری نیست مراقبِ اسباب و اسب ها باشید تا گشتی در کوه بزنیم ،برای چاس چیزی دست و پا کنیم.
علی خان آب دهان را قورت داده ، با اخم گفت :


چشم رییس. مطیع فرمانم...


 با رفتن رییس و تفنگچی ها ، غمی سنگین به دل علی خان نشست. آینه ی کوچک جیبی اش را در آورد ، کمی به آن ور رفت . کلاه نمدی را از سر برداشت و با وسواس یک قاضی، زندگی پر نشیب و فراز خود را از دوربین ذهن گذراند.


 دیگر خبری از تارهای کشیده و سیاه موها نبود.برف پیری سر و صورت او را حسابی سپیدپوش کرده بود.احساس بدی داشت. می اندیشید دیگر به درد رییس نمی خورد. گاهی وقت ها ، سرگیجه  سراغش می آمد. پاهایش روی رکاب می لرزید. افسار اسب با کوچک ترین دست انداز از دستش می پرید.


هنگام حرکت در دل کوه ، نفس نفس می زد. نفسش قطع و وصل می شد . شب ها تا صبح مثل خرس،  خرناس می کشید.


یک باره ذهنش پر کشید به دوران کودکی اش. به زمانی که پدر در زیر خروارها سنگ ِ معدن مدفون شد و مادر دستش را محکم گرفت و در مُشتِ پدرِ رییس گذاشت.
پدر رییس او را زیر بال و پر گرفت.قد کشید ، بزرگ شد.تفنگچی شد. به سر دستگی تفنگچی های خاصِّ خانِ بزرگ رسید.در سفر و حضر همراه خان بود.همه کاره ی خان بود.چشم و چراغ اهل قلعه ی خان بود


 در صبح یک روز گرم تابستان ، هنگام صرف ناشتا ، خان بزرک با لبخند رو کرد به علی خان.


- دیگر وقتش شده. ها...باید آستین ها را ورکشید برای تو.


علی خان نگاهی به آسمان خفه انداخت. می دانست منظور خان چیست!!!قند در دلش آب شد. عادت خان را می دانست که بی جهت لبخند نمی زند.گوشه ی قبایش را کمی جمع و جور کرد و مِن ِمن کنان گفت :


خاخان بزرگ با م م من بود دی ؟
- با مادر غلوم گپ زده ام که برود سراغ خواهرم "سَکو"  و با دخترش " ربَو" گپ بزند که ...


علی خان نگذاشت حرف خان تمام شود ، گفت :


توی کلامتان شکر خانِ بزرگ. شما در حق من پدری را تمام کرده اید. آن چه خدا و شما مصلحت بدانید، من راضی ام.


"ربو"سروی بود در میان خاندان خان بزرگ. زرنگ و پاک بود. وقتی در قلعه قدم می گذاشت ، تمام جوانان مسحور قدم و صنم روی او می شدند.


علی خان کفش ها را کند.کهنه گلیمی از توی خورجین اسبش در آورد و روی تپه ی کوچکی انداخت که سایه ی مَشتِ درخت کنار به آن صفا می داد.زین اسب را زیر سر گذاشت تا خان و تفنگچی ها نرسیده اند ، چرتکی بزند.


چشمانش خوب گرم نشده بود که دوباره  یاد خان بزرگ افتاد.


 خان قلعه را زینت داد. عاقد خبر کرد.فرستاد دنبالِ "کَرو " نی هنبان زن.زن ها دستمال های سرخ و سبز را در هوا می چرخاندند.مراسم شاد چوپی به راه شد.
 آواز سرور " رودِ جونیم زن گرفت شد مرادِ دل حاصلم" با کِلِ و شپ و نی ،جان ها را لبریز از عشق وشور می کرد.


علی خان بوسه ی اول را بر صورت گل انداخته ی ربو داشت می نشاند که صدای کرپ کروپ پای اسب ها و شیهه ی مادیان ها او را از جا پراند.



 منصور خان در قلعه اش به چهار بالش مرصّع تکیه زده بود. پُکی به قلیان می زد. یک قُلپ چای در حلق می ریخت و باز می رفت توی فکر. مثل مرغ سر کنده نمی توانست یک جا آرام  بگیرد. بر می خاست. در راهرو قدم می زد.می رفت سراغ نخل ها. بیل می زد . با ساقه و تنه ی درخت ور می رفت اما فایده نداشت .تلگراف مرکز خوب و قرار از او ربوده بود.چه طور می توانست سر رییس غلوم را زیر آب کند؟ بعدها تاریخ ، چگونه او را قضاوت خواهد کرد؟ مردم  پشت سرش چه می گویند؟


 رییس غلوم  مرد بود .از آن مردهایی که هر چند قرن ،یکی مثل ستاره ی سهیل در دشتستان می زاید ، می بالد ، بر دیار نور می پاشد. ظلم را ریشه کن می کند ،عدالت را هدیه می دهد اما دیری نمی گذرد که ...


رییس غلوم هیبت رستم داشت. وقتی جایی قدم می گذاشت ، صلح و شادی با خود همراه داشت. مردم برای او جان می دادند.گاه دو طایفه، تشنه ی خون هم بودند. برای  یک حیوان ، دست ها ناخودآگاه پشت ماشه می رفت و خون جوانی بر زمین می ریخت. طایفه ی جوان ناکام اعتقاد داشتند تا خون مقتول خشک نشده باید انتقام گرفت .شبانه یکی از کسان قاتل را هدف تیر قرار می دادند و آن گاه ، مثل آب خوردن خون ها به هدر می رفت. وقتی رییس پا پیش می گذاشت همه ، شمشیرها را غلاف می کردند. جشن و شادی جای خون و گلوله را می گرفت.


نسیم خنک به همه جای قلعه سرک می کشید. منصور خان می دانست که فرصت کم است. به فکر نقشه ای شیطانی بود تا رضایتِ حکومت  را جلب کند و غلو را بفرستد به جایی که عرب نی انداخت.با مردی نشد باید با نامردی کارش را ساخت.


در دل کوه ، کنار چشمه ی روان ، زیر سایه ی خنک کُنار ، رییس و تفنگچی ها نشسته بودند و خستگی حرکت در کوه و کمر را با نوشیدن چای در استکان کمر باریک در می کردند. قصّاب با یک نی در پوست کل می دمید تا گوشت را راحت تر سوا کند.


سه چهار تفنگچی ، هیزم های جمع شده را آتش می زدند تا خُرنگ های بیش تری برای کباب جمع شود.


تکه های گوشت با سیخ به همه دوخته شد. اشک آن ها در آمد ،عِز و چِزشان بالا گرفت و در دل نان های گرم جا گرفتند.


به دستور رییس سفره ها گسترده شد. نان ،کباب داغ و دوغ روی سفره ها جا گرفت . تفنگچی ها خوردند ،خدا را شکر کردند و فاتحه ای نثار روح خانِ بزرگ کردند.
رییس و تفنگچی ها هنوز از دامنه ی کوه سرازیر نشده بودند که "مجو سیاه" مثل برق و باد خود را به اسب رییس رساند و خبر دعوت منصورخان را با آب و تاب به او داد. ادامه دارد...



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» اختلاس!!! [حدود 1 ماه قبل]
» پژواک [حدود 1 ماه قبل]
» گل فروش [حدود 1 ماه قبل]
» رسول شَله [حدود 1 ماه قبل]

نظرات کاربران
1398/02/25 - 12:31
0
0
درود برآقای علیخانی


بسیارداستان شیرین وجالبی بود
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین