امروز: دوشنبه 31 تير 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 23 ارديبهشت 1398 - 10:24

اتحادخبر- فریده فهیمی / برازجان:کاش گوشام کرِکر شده بودند ، کاش نمی شنیدم آن چه را که شنیدم . کاش اصلاً چیزی نشنیده بودم . کاش یک پنج دقیقه ی دیرتر ، زنگ استراحت را زده بودند.چشمهام تار می بینند . نفسم بند آمده . گُرگرفته ام .حس می کنم از سوراخ گوشهام ،شعله های آتش زبانه می کشد.  دلم می خواست  دهانم را باز کنم عین یک نهنگ غول پیکر...

Please Repeat

*فریده فهیمی / برازجان:

 

 

کاش گوشام کرِکر شده بودند ، کاش نمی شنیدم آن چه را که شنیدم . کاش اصلاً چیزی نشنیده بودم . کاش یک پنج دقیقه ی دیرتر ، زنگ استراحت را زده بودند.چشمهام تار می بینند . نفسم بند آمده . گُرگرفته ام .حس می کنم از سوراخ گوشهام ،شعله های آتش زبانه می کشد.  دلم می خواست  دهانم را باز کنم عین یک نهنگ غول پیکر ، همه شان را یک جا ببلعم واین قدر به دیواره درونی حفره های حلق وشکم و کمرم بکوبمشان که چرک چرک خورد شدن استخوان های همه شان را با همین گوشهام بشنوم  . بعد بدن های خرد وخمیر شده شان را از شش هام ، مثل فواره از بالای سرم ،قی می کردم . عصبانی نبودم بخدا، فقط توقع ام می شد . تا آن لحظه فکر می کردم همیشه یک جاهایی ،یک کسانی هستند که در یک مواردی بخصوص ، آدم را درک کنند . آدم را بفهمند . آدم را حمایت کنند که آدم دل خوش باشد به همراهی وهمدلی شان . نه این که آدم را داغون کنند که دلش بخواهد درسته قورتشان بدهد.


خودم با گوشهای خودم شنیدم . شک ندارم به حس شنواییم.اعتماد دارم خطا نمی کند.نمی دانم دوسه تاجمله حرف حساب مدیر ، چقدر وزن دارند که با شنیدنشان ، این قدر سنگین شده ام که پاهایم مرا نمی برد . زانوهام می لرزند ، رعشه برتنم افتاده . انگار برق هزارولت به من وصل کرده اند. من از همه جا بی خبر را بگو که یک شوری ،یک عشقی ، یک انگیزه ای ، نمی دانم چه چیزیست ، فقط نیرویی ست که در هر حال و در هر کجا که باشم شش دانگ حواسم را جمع خودش می کند اگر آب هم دستم باشد می گذارم زمین وبا سر کلّه ، شیرجه می زنم توی استخر واژه ها ،جملات ، تکنیک ومتد مدرن آموزشی.این جور مواقع ؛ اتوی  لباسهام ، آرایش صورتم  ، واکس کفشهام ، راسته یا وارو بودن مقنعه ام ، کم یازیاد بودن شعله اجاق گاز ، آب روی میوه و سبزی در سینک ، لباس های شسته شده در لباس شویی ، نصف ونیمه آب دادن گلدان کاکتوس ها ،خلاصه همه ی کارهای شخصی وغیر شخصی را فراموش می کنم ودر این استخر شیرجه می زنم. شناگر ماهری هستم . چندین بار هم بابت مهارتم در  این شنا ، جایزه گرفته ام .


گوشام بهتر از همیشه شنیدند. صداش خیلی واضح ورسا بود .خانم مدیر مدرسه داشت با مافوقش توی اداره تلفنی صحبت می کرد . با کف یکی از دستهاش گوشی را چسبانده بود به گوشش ، با کف آن یکی دستش ، جلوی دهانش را گرفته بود که صداش پخش نشود ودیگران نشنوند اما من با همین گوشهام شنیدم آن چه را نباید می شنیدم . آن زمانی که نتایج کنکور را در روزنامه زدند رشته مامایی وگیاه پزشکی هم قبول شدم اما تدریس را دوست داشتم .

 

دوستم که رشته ی مامایی خواند حالا سه برابر من حقوق  ماهیانه می گیرد . آن یکی دیگه دوستم که گیاه پزشکی خواند حالا ،کلینیک زده ،چه وضع وروزگاری ،چه درآمد خوبی دارد. خداییش من هم از اسم باکلاس گیاه پزشکی خوشم می آمد ،اما پدرم بیشتر دوست داشت خانم معلم بشوم . دلش را نشکستم .

 

بعدها ، هرسال که از خدمتم می گذشت بیشتر به شغلم عشق می ورزیدم . هنوزم که هنوزه ،شب های اول مهر ، از هیجان روز اول مدرسه ، تا خودصبح این پهلو ، آن پهلو می شوم . عین بچّه دبستانی ها ، کفشهامو جفت می کنم آماده می زارم . نمی دانم همه ی همکارانم هم همین جوری هستند ؟؟؟خدایا، پاداش همه بندگانی که عاشق خدمت به خلق ات هستند را این جوری می دهی ؟؟؟ باور نمی کنم ، این زیرآب زنی ها وقدرناشناسی ها در مرامت نیست .اصلاً در مخیّله ام نمی گنجید یک زمانی  به این درجه سقوط کنم.همیشه فکر می کردم آن قدر با حساب وکتاب وسنجیده ، کارهایم را انجام می دهم که هیچ نقطه ضعفی نداشته باشم . همیشه فکر می کردم چون خیلی تلاش کردم وبه عرش رسیده ام همان جا ماندگارم  وهیچ کس نمی تواند نردبان ترقّی ام را بقاپد وبه فرش بیفتم . اما زهی خیال باطل . آنقدر درگیر شنا وشیرجه بودم که غافل ماندم از این سبک وسیاق قدر شناسی بندگان خدا.


هرچه تمام زور خودم را می زنم که صدای خانم مدیر را فراموش کنم حریف گوشهام نمی شوم انگار گوشهام باهام لج کردند یا این که سرسری می کنند که حالیم کنند همیشه ، فرمانده ی بدن ، مغز نیست. نمی دانم چه مرگشان هست ولی هرچه هست ، درست وحسابی حالم را گرفته اند و مدام جمله ی خانم مدیر را به یادم می آورند  . هرچه هست از همان روز بازدید لعنتی آب می خورد . همان روز که مسئولین اداره آموزش وپرورش آمدند مدرسه . من نباید به در خواست  بازرس توجه می کردم وکلاس را برای چند دقیقه ای ترک می کردم که دانش آموزان ، در کمال جسارت ، همه ی حرف هایشان را به بازرس می زدند .

 

انعکاس صداهای درهم شان هنوزم که هنوزست پرده گوشم را به ارتعاش وا می دارد.احتمالاً همه شان با هم ودرهم ، کلاس را روی سرشان گذاشته اند ودر افشاگری وضعیت گوش های دبیر زبان انگلیسی شان جلوی بازرس ، از هم سبقت گرفته اند . یکی شان گفته :« آقای بازرس . خانم معلّم مان یک سؤال را چندین بار می پرسد وما هر چند بار جواب می دهیم حتی جواب صحیح را هم می گوییم .» دوباره خانم معلم ، می گوید : « Please Repeat » قطعاً دانش آموز دیگری نگذاشته حرف این یکی تمام شود وسط حرفش پریده و داد کشیده : « بله آقا ، دوستم راست می گه . یک سوال را که می پرسد ، ما جواب می دهیم ،دوباره تکرار می کنه.هی تکرار می کنه وما دوباره جواب می دهیم .» تقصیر خودم است هرچه به سرم می آید . زحمات بیست وهفت هشت ساله ام به باد فنا رفت .


حرف های خانم مدیر ،امانم را بریده . همین طور صداش توی گوشم زنگ می خوره . جملاتش عین بختک ، به گلوم چنگ می زنند . کاش خفه می شدم . به گمانم  دیگر از استخر واژه ها که همیشه بهش پناه می بردم هم  کاری ساخته نیست . به خود خدا قسم ،من چیزی سراغ خودم ندارم که نقطه ضعف کارم باشد ، هرچه باخودم کلنجار می روم چیزی دستگیرم نمی شودکه نمی شود.همیشه سر وقت آمدم ، همه ی کارهایم را طبق طرح درس انجام داده ام. تمام چهل وپنج دقیقه هر جلسه تدریس را فقط وفقط به دانش آموزان وتدریس اختصاص دادم . برای ثانیه ثانیه ی همه ی چهل وپنج دقیقه ها،طرح و برنامه داشتم. اجازه نمی دادم وقت کلاسم هدر برود . هیچ چشم داشتی هم به هدیه های روز معلم نداشتم . دانش آموزست دیگر ، منبع درآمد ندارد . خداییش ، حق من نبود که این قدر درقبالم  بی انصاف باشند ،منی که پا به پایشان ،همراهی شان می کردم . چندین بار آمدند وقت استراحتم را دراختیارشان گذاشتم ، متون انگلیسی، ترانه های انگلیسی ،دیالوگ فیلم های هالیوود، بروشور مواد آرایشی بهداشتی را ، رایگان برایشان ترجمه کردم. سالیان سال است تمام انرژی خودم را جمع وجور کرده ام و دودستی تقدیم شان کرده ام . آه، چقدر تکراریست این جملات  : « تومی تونی دختر گُلم ، می تونی ،امروزه خیلی از بچّه های سه چهار ساله ،عین بلبل ،انگلیسی حرف می زنند ،انگلیسی زبان بین المللیه ، شما هر جای دنیا که بری باید بتونی حرف های مقدماتی رو .... » . نه ، وقف بچه های مردم شدن به چه قیمتی ؟  باید به خودم بیایم .  بایدحق شان را کف دست شان بگذارم  ، دیگر شیرجه نزنم در استخر واژه ها ومتد نوین تدریس. نه ،اصلاً عصبانی نیستم . ضمن دپرس بودن ، ریلکسم. یعنی سعی می کنم ریلکس باشم .


شک ندارم که این قضیه برمی گردد به  همان چند دقیقه ای که دانش آموزان کلاسم را با بازرس ، تنها گذاشتم . دانش آموزان چشم مرا دور دیده اند وهرچه دلشان خواسته گفته اند. توی صحبت های خانم مدیر با مافوقش ، چندکلمه ای شنیدم: « حالا دانش آموزان هم یه چیزایی گفتن ،دلیل نشد که زحمات  این خانم را نادیده بگیریم وعذرش را بخوایم. یه زمانی بنده خدا ، در اثر سرماخوردگی ،گوشش عفونت کرده بود ، رفت دکتر معالجش کرد . والا بخدا ،" Please Repeat " تکیه کلامش هست ،نه این که جواب دانش آموز را موقع درس پرسیدن نمی شنوه و از دانش آموز بخواد تکرار کنه .  بعدش ازنمره شون کم کنه چون گوشش نشنیده . دانش آموز جماعت می خواد درس نخوندنش را توجیه کنه وخودش را تبرئه کنه وگرنه گوش های این خانم معلم ، خوب می شنوه .» ای کاش نمی شنیدم آن چه را که شنیدم . به گمانم اگر ماما شده بودم یا مهندس گیاه پزشکی ، بخاطر نشنیدن ، یا کم شنیدن ،هرگز لغوابلاغم نمی کردند.

 

 

 



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین