امروز: جمعه 31 خرداد 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 28 اسفند 1397 - 11:00

اتحاد خبر- قدرت مظاهری :  توی اتوبوس نشسته ام و دارم از محل کارم برمی گردم. خواب سبکی دور و بر سرم می چرخد و می خواهد خودش را لای پلک هایم جا کند امّا نمی گذارم. خواب خودش را هزار رنگ می کند تا خسته ام کند اما اجازه نمی دهم. گاهی به شکل حریر نازک رویایی از محاذات چشم هایم می گریزد و بویی خاطره انگیز از خود بر جای می گذارد...

بوی تند ماهی دودی

*قدرت مظاهری:


توی اتوبوس نشسته ام و دارم از محل کارم برمی گردم. خواب سبکی دور و بر سرم می چرخد و می خواهد خودش را لای پلک هایم جا کند امّا نمی گذارم. خواب خودش را هزار رنگ می کند تا خسته ام کند اما اجازه نمی دهم. گاهی به شکل حریر نازک رویایی از محاذات چشم هایم می گریزد و بویی خاطره انگیز از خود بر جای می گذارد. گاهی هم که از سماجت من خسته می شود، در قالب کابوسی مخوف فرو می رود تا با هیبتش مرا بترساند. جاده، دراز و بی انتها است و مناظر بیرون به سرعت برق و باد از مقابل نگاهم فرار می کنند.

باید بنویسم. وقت تنگ است و فرصت زیادی برای نگارش یادداشت نوروزی ندارم. تلاش می کنم چشم هایم را باز نگه دارم اما انگار چندین و چند وزنه ی سنگین به پلک هایم آویزان کرده اند تا جفت شان را پایین بکشند. خستگی و بی خوابی شیفت سخت و سنگین دیشب، عاقبت کار خودش را می کند و چشم هایم را تسلیم لشکر خواب می کند. هنوز وارد سرزمین خواب نشده ام که دکل بزرگی روبرویم سبز می شود که وسط دریا جا خوش کرده است. نگاهم به دکل است که ناگهان ماهی بسیار بزرگ و عجیب الخلقه ای از آب بیرون پریده و دکل را می بلعد. قیافه ی ماهی برایم بسیار آشنا است. هر چه فکر می کنم کجا او را دیده ام، چیزی به ذهنم نمی آید. بعد یکباره دریا کوچک و کوچک و کوچک تر می شود تا تبدیل به زاینده رود شود. بعد همان ماهی آشنا دهانش را باز می کند و آب زاینده رود را تا قطره ی آخرش می خورد.

تازه یادم می آید قیافه ی ماهی شبیه چند نفر است که زیاد توی تلویزیون آنها را دیده ام. همه جا بیابان برهوت می شود. وسط بیابان ایستاده ام که ده گورخر سیاه و سفید از مقابلم می گریزند و دور می شوند. گورخرها می روند و جای خود را به مرغ منجمدی می دهند که با سر بریده با من حرف می زند. چیزی مثل شمارنده رویش تعبیه کرده اند که ارقام آن به سرعت بالا می روند. یکباره فروید از دور پیدایش می شود و با ماندلا آرام آرام جلو می آیند. به من که می رسند، فقط سلامی کرده و سری تکان می دهد.

گورخرها برگشته اند اما این بار پنج تا هستند. می ایستند روبرویم و با صدای بلند می خندند. صدای خنده ای از درون خودم هم می آید. صدای خودم نیست. کمی شبیه صدای ترامپ است. بعد مثل صدای هری پاتر  می شود و بعد یکباره صدای آشنایی می آید که به گورخرها می گوید «ای شیطونا، میخواید بگم هنوز کمترتون کنن؟» پلک هایم با نهایت تلاش، کمی باز می شوند. اتوبوس همچنان دارد پیش می رود. از آیینه ی بالای سر راننده، او را می بینم که چرتش گرفته است. به دره های عمیق کنار جاده نگاه می کنم و تا بیایم بترسم، دوباره پلک هایم سنگین می شوند و با خودشان خواب را می آورند.

این بار لئوناردو دی کاپریو دارد توی خواب گورخرها قدم می زند و از داخل شان امعاء و احشاء شان را با چاقویی کند می برد و به یوزهای ایرانی می فروشد. قیمت گوشت گورخرها بالا است و یوزها اعتراض می کنند ولی دی کاپریو تشر می زند که «همینه که هس. میخواین، بخواین. نمیخواین هم هررررری !» بعد یوزها خفه خون می گیرند و ساکت می شوند. گاهی یکی شان خرناس کم رنگی می کشد اما دی کاپریو او را درون قفسی آهنی می اندازد. همه مان توی شکم گورخرها هستیم. چند آدم که لباس اتاق عمل تن شان است، می آیند و قلب و کبد و کلیه و اثنی عشر و قسمتی از روده ی بزرگ گورخرها را می خرند و یکباره ناپدید می شوند.

یکی از پشت سر هلم می دهد و من روی لئوناردو می افتم اما بلند که می شوم، می بینم مارادونا است. بعد یکباره زنی به طرفم می آید و آغوشش را برای بغل کردن من باز می کند. می خواهم فرار کنم اما مارادونا می گوید عیب ندارد، مادر چاوز است و به هم محرم هستید. یکباره از خواب می پرم. اتوبوس از روی دست اندازی بزرگ گذشته و چرت همه را پاره کرده است. راننده توی آیینه نگاه می کند و لبخند می زند. گردن درد گرفته ام. بی آن که خودم بخواهم، سرم به طرفی دیگر کج می شود و دوباره وارد دنیای خواب می شوم. این بار توی فرودگاه رومانی هستیم و دخترم امتحان ریاضی دارد. هی از من می پرسد ۲۰۰۰ منهای ۹۲۷ می شود چند؟ می خواهم حساب کنم اما چهار عمل اصلی ریاضی فراموشم شده اند. همه شان از یادم رفته اند. دخترم دوباره می پرسد اگر ۹۲۷ گوسفند از گله ای دوهزار گوسفندی را گرگ بخورد، چند گوسفند باقی می ماند؟ سرم گیج می رود. کمی دورتر کنار هواپیما، یک ژان والژان با لباس کاپیتانی ایستاده و گله ای گوسفند سفید را سوار هواپیما می کند. فریدون هم بالا ایستاده و با فردوسی روبوسی می کنند. توی حساب و کتاب سوال دخترم مانده ام که پسر جوانی از راه می رسد و می گوید من یک فروند ژن خوبم و می توانم توی ایکی ثانیه مسئله را حل کنم.


بعد یکباره پسر و اطرافش شطرنجی می شوند و توی فضا محو می شوند. تکان شدیدی می خورم و از خواب بیدار می شوم. راننده مان دارد پشت گردنش را می خاراند و لپهایش را نیشگون می گیرد تا خوابش نبرد. الگانس گشت پلیس راه آژیرکشان از اتوبوس ما سبقت می گیرد. دوباره سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و خواب تازه ای بیداری ام را می دزدد. این بار کسی که چهره اش توی هاله ی نوری کمرنگ گم است، دارد رو به دوربین می خندد. با خنده اش چند مشعل که دود سیاه بیرون می دهند، سرفه می کنند و هر هر می خندند. بعد یک عمو نوروز با داریه و دمبک از راه می رسد و می خواند:


« میچرخم و ميرقصم و مينوشم از اين جام


بيخود شده از خويشم و از گردش ايام»


 با اشاره دست آدمی که چهره اش گم است،


عمو نوروز را می گیرند و داریه و دمبکش را آنقدر توی سرش می کوبند که صورتش کش می آید و رنگ سیاهش می پرد. بعد انگار همه مان توی یک لنج بزرگیم که دارد غرق می شود و باید کلی سکه را توی دریا بریزیم اما سلطان سکه ناراضی است و می گوید شکرها را بریزیم. بعد سلطان سکه و سلطان شکر دعوایشان می شود و با روولور به هم شلیک می کنند. گلوله های روولور یكباره بزرگ می شوند و مثل یک موشک می خورند به سقف اتاقک سکان و آن را به هوا می فرستند. صدای آژیر خطر لنج بلند می شود اما هر دو سلطان همچنان به هم تیراندازی می کنند. بعد سلطان گوشت و سلطان مرغ و سلطان گوجه و سلطان روغن و سلطان دلار و سلطان موبایل و سلطان خودرو و سلاطینی عجیب و غریب پیدایشان می شود و با انواع و اقسام اسلحه به هم شلیک می کنند. بعد یک نفر که شبیه شاه مخلوع است، از وسط بادبان به سلطان ها نگاه می کند و چشمانش از تعجب می ترکد. صدای ترکیدنش آنقدر بلند است که ناگهان از خواب می پرم. اتوبوس مان آرام به شانه ی خاکی جاده می پیچد و توقف می کند. راننده می گوید لاستیک مان ترکیده است. سلانه سلانه از اتوبوس پیاده می شویم و به سراغ لاستیک می رویم. اتوبوس ایستاده اما از رادیوی روشن آن صدای ترانه ای شنیده می شود که خواننده ای با صدای کوبنده اش می خواند: «بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی _ بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو _ با اینا زمستونو سر می کنم _ با اینا خستگی مو در می کنم ...» تا زمان شلیک توپ سال نو چیزی نمانده اما دیگر نه بوی عیدی می آید و نه ماهی دودی ای وسط سفره های مردم دیده می شود.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین