امروز: چهارشنبه 26 تير 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 01 فروردين 1398 - 09:00

اتحاد خبر- محسن صدیق : نسیم جان پرور اسفند، پنجه های پرتوان فروردین سر به دامان بهار  شور انگیز دشتستان فرو برده است.  فصلی به فصلی پیوند میخورد تا برگ دگری از تقویم فرتوت این اقلیم فرو ریزد.همچنان گرد و غبار روزهای رفته عمر روزانه افرادی را در خود استتار می نماید بطوری که گاهی گم می شوند! در میان داد و ستد طبعیت ما هم...

عاشقانه های کوهی

* محسن صدیق:


نسیم جان پرور اسفند، پنجه های پرتوان فروردین سر به دامان بهار  شور انگیز دشتستان فرو برده است.  فصلی به فصلی پیوند میخورد تا برگ دگری از تقویم فرتوت این اقلیم فرو ریزد.


همچنان گرد و غبار روزهای رفته عمر روزانه افرادی را در خود استتار می نماید بطوری که گاهی گم می شوند! در میان داد و ستد طبعیت ما هم بزرگ می شویم، تلاش و تقلا می نماییم. گاهی رنج می بریم و گاهی سبب رنج دیگران می شویم.


روزانه هزاران کودک بدون اراده! چشم به این معمای هستی می گشایند تا ادامه دهنده این کمدی باشند و هزاران انسان دیگر برای همیشه همسفر تاریخ می شوند.


امروز و با تراوشی از گشودن یک نوستالژی غبار فراموشی را بر چهره فردی که در نهانخانه و پستوی تاریخ این دیار کز کرده بود در قابی و تصویری مردمی ارائه می گردد، برای شناخت و ارتباط نسل فعلی دشتستان بزرگ، با نسل های گذشته این دیار،  صرفا جهت مروری بر برگ های رفته تقویم این منطقه با خاطره ای از عاشقانه های مرحوم کوهی و معرفی یکی از اشعار ایشان که تا کنون کمتر جایی دیده شده است از زبان محمود کوهستانی داماد ایشان بسنده می نمایم:


صدای نفس های  زیباترین فصل خداوند در جان کمارج جاری شده است. پاییز بود و فصل کوچ ایل ها، در حاشیه کمارج مانند سالهای گذشته چند سیاه چادر از عشایر سکنی گزیده بودند.


لباس‌های رنگین زنان عشایر بر بوم طبیعت  نقش ها می‌ آفرید و از دور نوای ساز و دهل کوه و دشت را پر کرده بود. زردی غروب رو به قرمزی میرفت و هوا گرگ و میش بود، نسیم فرحبخش پاییزی موجی از سرما را برای شب نوید می داد.


مرحوم کوهی از بلندای برج کمارج مضطرب قدم زنان نظاره گر ایل است و با خود کلنجار می رود. بدون اراده نیرویی ناخواسته و مرموز او را به سیاه چادر روانه می نماید.


آفتاب دیگر نقاب از چهره برداشته و در آسمان و دشت زیبای کمارج هلال ماه روشنایی و سکوتی خاص به طبعیت منطقه هدیه نموده، عطر خوش هیزم های بلوط در هوا پیچیده است و شعله های آتش هرگام سیاه چادر را نزدیک و نزدیکتر می نماید


 بزرگ ایل کوهی را با احترام و اکرام به داخل چادر دعوت مینماید تا شرم تمامی چهره او را پر کند،  لختی میگذرد که «آیجان» نجیبانه تر از خورشید قدم پیش می نهد تا پس یکسال دوری تنها با نگاهی آکنده از سکوت هزاران حرف های ناگفته میان عاشق دلباخته و معشوق دربند رد و بدل شود.


شب وصل است و بسی کوته اما قصه همچنان دراز... روزها از پی هم می آید و میرود فصلی به فصلی گره میخورد، نسیم جان پرور فروردین اینک فرا رسیده است و دوباره فصل کوچ ایل هاست،  صبح سپید سرکشیده است، تلاش و زندگی انگار خیلی زودتر از صبح شفق در سیاه چادر و دشت پر ملال کمارج آغاز گردیده، قدم های مضطرب کوهی در هاله ای از تردید برای نزدیک شدن به سیاه چادر باز می ماند، تا تنها در گوشه ای از دور با چشمانی اشکبار نظاره گر کوچ عشایر باشد.


صدای زنگوله گوسفندان با پارس کردن سگان ایل هیاهوی در دشت ایجاد می کند.... «آیجان» با قلبی آکنده از درد سوار بر مادیان ترانه ای محلی با زبانی عاشقانه می سراید و هر لحظه دور تر و دور تر میگردد.... و کوهی بر بلندای تپه های هامونی فی البداهه با مدادی بر حاشیه روزنامه ای چنین یاداشتی می گذارد:

 

چو محمل بست یار لاله رخسار


به چشمم، روز روشن شد شب تار


صدای الرحیل بر خاست، کوهی


ز تن جان رفت، چون رفت از برم یار


روزها در تب و تاب میگذرد کوهی در فراق آیجان روزگار میگذراند در یکی از روزهای تابستان قاصدی خبر از محل اسکان یار سفر کرده به کوهی میدهد تا آتش شوق دیدار در جان کوهی دوباره شعله زند و قاصدی دیگر از طرف بیگلربیگی که کدخدای روستای عیسوند می باشد هدایایی برای کوهی می فرستد.


او همه محموله و هدایا را فوری در خورجینی جای میدهد و به دست یکی از نزدیکانش به نام «اسد» می نهد و آدرس محل آیجان را به او می دهد برای اینکه حامل پیام او باشد.


اسد صبح خروس خوان هدایا و نامه را از کوهی میگیرد و  عازم سفر میشود تا آتش انتظاری جانکاه در جان کوهی ثانیه ها و دقایق را بر او تنگ نماید و چشم انتظار قاصد می ماند.


اسد در کمال بی خبری از حال پیر عاشق دیر می کند و خبری از او نیست. پاسی از شب می گذرد و همچنان هیچ اثری از اسد نیست، در این حال مشوش کوهی آهسته آهسته زیر لب زمزمه ای می نماید، که گویی حامل پیام هم در دام عشق او گیر کرده باشد!


در این لحظات جانکاه قطعه ای فی البداهه به این مضمون می سراید تا دوستی که در کنار او بوده بر پاکتی سیگار یاداشت نماید:


پیام آر بت من دیر کردی


مرا در انتظارت پیر کردی


مگر بخت بد کوهی چنین بود


تو هم در بند زلفش گیر کردی؟


این هم از سروده های بی نظیر مرحوم کوهی که کمتر جایی تا کنون دیده شده است و شرح و حال بسیار جالبی می باشد:


شنیدم بلبلی گفتا به زاغی


سیه پوشی چرا در صحنه باغی ؟


همیشه رخت ماتم در بر توست!


سیه چون موی جانان پیکر توست!


مگر یک جو به سر شوری نداری؟


و یا در باغ منظوری نداری؟


نمی بینی مگر مرغان بستان


نواها ساز کردند همه چو مستان


همی بینم که با غم نقش بستی


لباس مشکی ات در بر نشستی


جوابش داد زاغ با آه و زاری


که ای بلبل خبر از دل نداری


نمی دانی که هر کس به اندازه خویش


گرفتار جهان است از کم و بیش


جهان را کو مجال استراحت


که هر گل را خزانی برده غارت


اگر ما یک شبی خوش دل نشینیم


یقین فردا ز هجرانش بشینیم


پسِ زانوی محنت می نشینم


که تا رفتار نادانان نبینم


تو هم «کوهی» از این رفتار گردون


دهانی بسته داری و دلی خون

 



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1398/01/01 - 18:17
0
1
درود بر جناب صدیق محترم و عزیز..مانا باشید با این قلم زیبا
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین