امروز: پنجشنبه 30 خرداد 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 05 آذر 1397 - 15:30
طنز اختصاصی اتحاد خبر/جاروف

اتحاد خبر-خان: در پسینِ پاییزی ، باپی (بخوانید پدربزرگ) گلیمی انداخته بود رویِ سکّوی جلو خانه.چایِ لب سوزِ لب دوز در استکانِ کمر باریک، رویِ پنجه هایِ حناییِ ننه بازی می کرد. سه چهار  لیموِ خوش آب و رنگ در سینیِ استیل ، دهان را آب می انداخت. باپی زانوها را روی هم انداخته ، با دستان بند "با" می داد  و سوزناک، فایز می خواند.ننه در همه ی امور ...

ترازوی عدالت!!!

خان

در پسینِ پاییزی ، باپی ( بخوانید پدربزرگ) گلیمی انداخته بود رویِ سکّوی جلو خانه. چایِ لب سوزِ لب دوز در استکانِ کمر باریک، رویِ پنجه هایِ حناییِ ننه بازی می کرد. سه چهار لیموِ خوش آب و رنگ در سینیِ استیل ، دهان را آب می انداخت. باپی زانوها را روی هم انداخته ، با دستان بند "با" می داد و سوزناک، فایز می خواند.

ننه در همه ی امور تک بود. نمی دانم چه نکبتی به جان باپی افتاده بود که همه اش به ننه گیر می داد ، بی جهت و باجهت قشقرق راه می انداخت. دنبال بهانه می گشت تا ننه را کِنفت کند. مرتب ،صورت زردِ ننه در آغاز  ِزندگیِ  مشترک را که با گُل های زردِ لباسش سِت شده بود ؛ پیشِ چشمش می آورد.ننه هم از پا نمی نشست و طبق مرام نامه "فمنیست ها" ، درست رویِ پاشنه آشیلِ  باپی دست می نهاد و او را حسابی کوک می کرد.

هنگام استکانی شدنِ اخلاق ، این جمله وردِ زبانِ باپی بود : " بیا ، صد تومنِ تو کاغذت (مهریه ات) را بگیر و خوش آمدی!!!!

ما می دانستیم که باپی ننه را به اندازه ی چشمانش دوست دارد. این را زمانی که ننه به شهر می رفت برای کارسازی ( خرید منزل). از چشمانِ بی قرار و ماراتنِ رفت و آمد باپی از درِ منزل تا زل زدن به متکایِ ننه، می توانست فهمید.

باپیِ بیچاره فکر می کرد با صد تومان عهد تیر کمان می تواند ننه را پس بفرستد خانه ی باباش. نمی دانست که اگر پایش به میزان عدل عدلیه - ادام الله حفظه -بیفتد ، باید خود را به در و دیوار بکوبد تا شاید مُشتَکی عنه !!!( این لفظ بیش تر به یک ناسزا می ماند تا اطلاق یک عنوان برای ننه ) دلش به حال ایشان بسوزد و او را از زیر تیغِ حدودِ شرعیه ی اسلامیه  ؛ نفقه ، صداقِ به نرخ روز و ...بکشد بیرون ، آن هم با اجازه ی  کتبی مدعی العموم و با الفاظ فصیح و بلیغ عربی ؛ اِستنکاف ، مِهرالمسمّی و ... که  نیمِ یکی اش  برای آویزان کردن جسم نحیف باپی از جرثقیل  کافی بود.

 پدر بزرگ ، به کفّه های بالا و پایین ترازویِ عدلیه آلرژی داشت و رابطه اش با مصطلحاتِ قلمبه سلمبه دادگاهی از نوع ارتباط جن و بسم الله بود.به زبان خودمانی ، رَم می کرد.
چرا که در ضمیر ناخودآگاه از این نوع  ، یادکردِ خوشی نداشت. اولین خاطره ی ناخوشایندش بر می گردد به زمان اجباری.
 ظاهراً ، باپی یک هم  گروهانی داشته که وسایلِ ضرورِ سربازان بیچاره را کش می رفته و با هم دستی انباردار، دوباره به خود اجباری ها با چند برابرِ قیمت می فروخته است.
از بخت بد ، گذرِ دزد به یَغلاوی باپی می افتد و از آن نمی گذرد. جست و جوی باپی نتیجه نمی دهد.
در صبح زودی با حضور تیمسار ، باپی دادگاهی می شود. نتیجه این که ؛ گروهبان باپی را با طعمِ خشونت و ناسزا ، صدا می زند. او  را رویِ تختی، دراز به دراز می خوابانند. دو سربازِ یغر قلچماق ، بر پا و دستش می نشینند و سرگروهبان با چند دیم گُی ( همان شلاق فارسی) از خجالتِ باپی در می آید!!!

بار دوم که کار باپی به ترازوی عدالت گیر افتاد ؛ زمانی بود که با یکی از اهالیِ روستا بر سر گوساله ای اختلاف پیدا می کنند. باپی، گوساله را از آنِ گاو خود می داند . طرفِ مقابل با این استدلال که ؛ شما هر جا گوساله را رها کنید به سمت منزلِ من می آید ؛ پای باپی را به دادگاه باز می کند.قاضی کار را به علمِ ژنتیک می کشاند. باپی وقتی می بیند ، دو برابرِ  قیمتِ گوساله ، باید هزینه ی حمل گاو و گوساله و آزمایش بدهد. به اضافه این که ؛ آواره ی غربت شود وحداقل یک سال برای نتیجه ، دندان روی جگر بگذارد. در مقابلِ شهادتِ سه چهار نفر، لَهِ خود تسلیم می شود و دو دستی گوساله را به شاکی می دهد.

اما دفعه ی سوم که تیرِ خلاص را به پیکرِ باپی زد و او را از صدر تا ذیل نسبت به عدل بدبین کرد این که ؛ باپی درروزگار جوانی ، با موتورِ هفتاد از فرعی به خیابان اصلی می بپیچد. راننده ی پیکانی با سرعتِ زیاد هنگام پایین آمدن از سرازیری ، از  موتور باپی رد شده ، به دلیل ترس ، دستپاچگی و ... به پلِ کوچکی برخورد می کند. بعد از مدتی ، موتور  باپی توقیف و به پارکینگ منتقل می شود.قاضی توپ و تشر می زند .
-" که فرار می کنی ؟!!!
- " صحنه را ترک می کنی هان؟!!!
-"ساکت باش" ، " حرف نزن" 

باپی هر چه بالا و پایین می پرد فایده ای نیست.بازداشت می شود. سرباز او را هُل می دهد.مزه ی تلخ دست بند روحش را می آزارد. هویّت و شخصیت تا نخورده اش به یغما می رود. اراده و آزادی اش خَش بر می دارد... تمام امید باپی به این است که در بازداشتگاه ، افتخارِ زیارت " ب.ز" نصیبش شود. با " ش.ج " عکس بگیرد. امضای " ا.م.آ" را در آلبوم خاطراتش ثبت کند...

اما در بازداشتگاه با سیّدِ کم خونِ بیماری روبرو می شود که در خیابان برای کسبِ روزی بساط پهن کرده است . کارگر بیچاره ای که از ناداری به فروش فشفشه و ترقّه رو آورده و یک  مریضِ روانیِ بیکار که از تیر برق بالا رفته و قصدِ خودکشی داشته است . یک معتادِ مفنگی که نمی توانست دماغ خود را بالا بکشد و یک کار چاق کن که نشسته بود ، ور می زد و به دین و دنیا فحش می داد و ...

خلاصه ؛ باپی  مانند "میرزا نوروز " هر چه داشت و نداشت در کیسه ی بیمه ، عدلیه ، پارکینگ و ... ریخت تا از این سَرِ چُندُر خلاص شد.

همه ی این ماجراها ؛ گَزکی  بود دست ننه که  هرگاه شوهر محترم ، شورِ جوانی و معرکه گیری به سرش زد. با آوردن نام عدلیه ، تبِ لرز به اندامِ استخوانی ِباپی بیندازد و او را سرِ جایش بنشاند.



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» آب [حدود 3 روز قبل]
» جلسه فرمانداری [حدود 3 روز قبل]
» زایمان [حدود 3 روز قبل]
» طنز وزیری [حدود 3 روز قبل]
» مکث [حدود 18 روز قبل]
» ملخ [حدود 10 روز قبل]
» داماد وزیر [حدود 23 روز قبل]

نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین