امروز: پنجشنبه 26 مهر 1397
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 25 شهريور 1397 - 09:52

اتحاد خبر-قدرت مظاهری: استاد کنار جدول ،،صفت و موصوف،، که با ماژیک آبی روی تابلو نقش بسته بود ، جدولی با ماژیک سبز کشید و بالای آن نوشت ،،مضاف و مضاف الیه،، بعد برگشت به طرف کلاس و گفت : « خب پس صفت و موصوفو شناختیم . مث درخت زیبا ، آسمون آبی ، کوه بلند » بعد از زیر شیشه ی شفاف عینک ، گوشه ی چشمش را خاراند و ادامه ...

مضاف و مضاف الیه

اتحاد خبر: استاد کنار جدول ،،صفت و موصوف،، که با ماژیک آبی روی تابلو نقش بسته بود ، جدولی با ماژیک سبز کشید و بالای آن نوشت ،،مضاف و مضاف الیه،، بعد برگشت به طرف کلاس و گفت : « خب پس صفت و موصوفو شناختیم . مث درخت زیبا ، آسمون آبی ، کوه بلند »
بعد از زیر شیشه ی شفاف عینک ، گوشه ی چشمش را خاراند و ادامه داد : « واسه شناخت صفت و موصوف از مضاف و مضاف الیه ، می تونیم از ،،این،، و ،،آن،، استفاده کنیم بچه ها . این دوتا کلمه وسط مضاف و مضاف الیه می تونن بیان ولی وسط صفت و موصوف جایی ندارن . »
بعد خندید و گفت : « نیما ، تو یه مثال واسه مضاف و مضاف الیه بگو  »
نیما لبخندی زد ، کمی فکر کرد و گفت : « برگ گل » استاد مثال نیما را در جدول نوشت و با چشم هایش توی کلاس گشت . روی نقطه ای تمرکز کرد و گفت : « نسترن ! »
نسترن خودش را توی صندلی اش جابجا کرد ، لحظاتی فکر کرد و با کمی شرم گفت : « کیک عروسی » همه ی کلاس خندیدند و دست زدند . استاد هم با خنده ، مثال نسترن را در یکی از خانه های جدول جای داد . کلاس هنوز در حال شادی بود که استاد رویش را برگرداند و نگاهش را به طرف انتهای آن انداخت : « تو ... تو بگو بدریه »
بدریه بی آن که فکر کند ، گفت : « دوزخیان بهشت ! » همه ی کلاس برگشتند و او را نگاه کردند . جنوبی ترین دختر کلاس با چهره ای گندم گون و چشمانی سیاه در انتهای کلاس نشسته بود و با عمق غمی که از نگاهش می بارید ، به استاد خیره شده بود . استاد در پلاستیکی ماژیک را روی آن محکم کرد و با تلخندی گفت : « خب ، ببین بدریه ... مثالایی که می زنیم ، باید واقعی باشن . مث برگ گل . مث کیک عروسی . در واقع باید مصداق داشته باشن ! »
کلاس خندید . کلاس بلند خندید . بدریه زهرخندی زد و گفت : « مثال منم مصداق داره استاد ! »
استاد سرش را با استفهام تکان داد و مثل یک دانای کل پرسید : « یعنی یه بهشت داریم که آدماش زندگی دوزخی دارن !؟ » بدریه سرش را به علامت تایید تکان داد . استاد دستش را توی فضای روبرویش چرخاند و ناباورانه گفت :« خب !!!»
بدریه گفت : « خوزستان ، بوشهر ، هرمزگان ... »
استاد ساکت شد . کلاس هم ساکت شد . ساکت تر از تمام روزهایی که بر خود دیده بود . دانه های برف ریزی که از ساعتی پیش شروع به بارش کرده بود ، از پشت پنجره ی کلاس همچنان فرود می آمدند و شاخه های لخت و عور درختان تبریزی حیاط دانشگاه را سفید می کردند . گرمای مطبوعی توی کلاس پیچیده بود و آدم ها را داغ می کرد . از بیرون صدای قار قار چند کلاغ آواره و سرما زده روی درختان حیاط بزرگترین دانشگاه پایتخت ، مثل موسیقی متن مبهمی از سلول های کلاس می گذشت و رد می شد . استاد در زیر نگاه سنگین کلاس ، در پلاستیکی ماژیک را باز کرد و در آخرین خانه ی جدول نوشت ،،دوزخیان بهشت،،

 

قدرت مظاهری



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1397/06/26 - 07:13
0
0
عالی بود مهندس

1397/06/25 - 13:25
0
0
واقعا داستان استخوان داری بود آفرین مهندس جان ادامه بده به همین مختصری/
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین