امروز: جمعه 26 مرداد 1397
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 12 مرداد 1397 - 13:44

اتحاد خبر_اصغر علی خانی:قیافه ی زوار در رفته و استخوانی اش را که دیدم باور نمی کردم این همان رفیقِ لوطی مسلکِ هم دوره ای قدیم است.راستش، آن روزها هم رستمِ دستانی نبود اما این قدرها هم مشابه علامت تعجب نبود.یادم می آید آن وقت ها ، روی معروف و منکرِ جامعه ،عجیب حساس بود و بدجور حرص می خورد. از آن آدم هایی که سخت هوادار نقد ...

رویای مدینه ی فاضله ؟!!

اصغر علی خانی


قیافه ی زوار در رفته و استخوانی اش را که دیدم باور نمی کردم این همان رفیقِ لوطی مسلکِ هم دوره ای قدیم است.راستش، آن روزها هم رستمِ دستانی نبود اما این قدرها هم مشابه علامت تعجب نبود.یادم می آید آن وقت ها ، روی معروف و منکرِ جامعه ،عجیب حساس بود و بدجور حرص می خورد. از آن آدم هایی که سخت هوادار نقد اخلاقی و نظریه " هستی باید مدینه ی فاضله باشد" بود.از حق نگذریم خود نیز بی ریا و از آن جوان مثبت های مثبت بود.دقیق یادم می آید روزی در خیابان های بندر ، چند سروقامت مونّث دیده بود با زلف های خم در خم آشفته در باد . تا چند روز درست و حسابی غذا نمی خورد. به زمین و زمان بد و بیراه می گفت و همه از خانواده گرفته تا محیط ، مدرسه و اراده را به چهار میخ نقد- پا در هوا- آویزان کرده بود و هر چه ماها تلاش می کردیم این ذنب لایغفر !!! را به ابر و باد و مه و فلک نسبت دهیم ، فایده نبخشید که نبخشید.
امروز ، بعد از نزدیکِ دو دهه ،وقتی او را در خیابان اصلی شهر دیدم، باز دَمغ بود و گرفته.گفتم: فلانی، می ترسم هنوز برای تحقق رویای آرمان شهر ، چهار اسبه  می تازی وحرص و اندوه را به قلب و ریه ی وامانده سرازیر می کنی؟
آهی کشید .ناامید، هیکل  ِخط خطی خود را روی صندلی گوشه ی پیاده رو انداخت و گفت.
در همسایگی ما ، پیرزنی است با چند فرزند یتیم تحت حمایت نهادهای امدادی. چند روز قبل یکی از لوازم ضرور زندگی اش خراب شد.ظاهراً یکی از ارگان های حمایتی قول داده  بود : یک فاکتور تعمیر بیاورید تا در پرداخت هزینه ، اندکی کمک کنیم.پیرزن برای یک فاکتورِ تعمیر ناقابل دست به دامنِ ما شد.پسر بزرگم را فرستادم درب تعمیرگاه نزدیک خانه. صاحبِ جوانِ مغازه ، با بد خلقی درّ و گهر !!! از دهانِ مبارک بیرون داده و به لفظِ قلم گفته بودند: به هیچ وجه و به  هیچ نحوی از انحا تا وسیله ای تعمیر نشود فاکتور صادر نمی شود.
صاحب مغازه دومی هم به دروغ گفته بود که ؛ صاحب اصلی مغازه نیست . فردا بیاید و با خودشان صحبت کنید. من یک کارگر بیش نیستم و ...
مغازه ی سومی نیز بعد از کمی مِن و مِن ، فردا و پس فردا ، مثل طوطی ، حرف مغازه قبلی را با اندکی جرح و تعدیل بیرون داده بود.
مغازه ی بعدی ؛ میان پرداختِ مالیات و عوارض با صدورِ یک فاکتورِ ناقابل ، یک رابطه از نوع برد -باخت ترسیم کرده بود به این صورت که بردنِ هر فاکتور مساوی است با آوار شدن بخشی از مالیات بر تجارت
پسرم از ترس این که ، پنجمی ، ششمی و ... آن را به ترامپ ، اسرائیل ، داعش ، رکود ، گرانی ، بی آبی ، کم برقی ، فرار مغزها و ... پاس ندهند با گردنی کج و لبانی فروهشته به خانه برگشت.
رفیق داش مشدی با افسوس ادامه داد : با توجه به پیشنهادِ مذاکره ی بدون قید و شرط از طرفِ ترامپ ، معتقدم که اگر واقعیت قضیه را به او هم می گفتم ، از دادن یک فاکتور دریغ نمی کرد!! با این حال ، همه ی گناهان را به گردن برجام ، بازار ، تحریم ، سکه و ارز انداختن و ترس ، بی اعتمادی و ...خود را مخفی جلوه دادن ، انصاف نیست.
از خنده ی ملیحِ و برق چشمانِ رفیق ، فهمیدم که در قرن بیست و یک ، با این گذار سریع جامعه از سنتی به مدرنیته ، اندیشه ی مدینه فاضله به یک جوکِ خنده دار بیش تر می ماند تا یک فرضیه بدون پشتوانه.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1397/05/24 - 18:05
0
0
ایول معلم عزیزم
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین